تبليغاتX
عاشق بودن

عاشق بودن

(عاشق بودن حرام نيست)(عاشق شو به شرطي كه واقعا دوسش داشته باشي دروغ نباشه)

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ،  

نمیخواهم  یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش

نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ،  

نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی...

بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ،

نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی

و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی

گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!

گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش...

گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش

تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام ...

دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ،

اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد

نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ،  

نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ،

غرورت را زیر پا بگذار  تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ،

با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ،  

وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!

نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود،

نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ،  

گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ،

گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی  

اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری

نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم.... 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت21:4توسط عاطفه | |

گاهــی کسـی رو دوســت داری ، نمی فهمـــــــــــد !
گاهــی کسـی تو را دوست دارد ، نمی فهمـــــــــی !
گاهی هر دو هم را دوست دارید ، نمی فهمنــــــــد !
به سلامتي اينكه : هم بفهمه ، هم بفهمي ، هم بفهمند ..... !

حواسمان باشد دل ادم ها شیشه نیست که روی آن " هــا " کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم ...و بایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم !!!
رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی
باید مردونه پاش وایستی ...



سلامتی اونایی که با دل كسي بازی نمي كنن

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت21:51توسط عاطفه | |

داستان
دیشب به فکرت بودم که يك قطره اشک از چشمانم جاری شد *
از اشک پرسیدم چرا آمدی ؟
گفت: به چشمانت کسی هست که دیگر آنجا جای من نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت17:26توسط عاطفه | |

سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...


 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت17:23توسط عاطفه | |

اگر می توانستم مجازاتت کنم

از تو می خواستم......

به اندازه ای که تو رو دوست دارم

مرا دوست داشته باشی


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت17:21توسط عاطفه | |

love


 

منم آن شعله آتش که از هر شمع برخیزم


 

تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم


 

درون قلب من فرمانروایی کن


 

که از موی تو برخیزد همه عطر دل انگیزم

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت21:29توسط عاطفه | |

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت15:29توسط عاطفه | |


شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.
A (35)

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت15:26توسط عاطفه | |

اخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

اخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

اخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

اخه مگه حرفی زدم؟زخم زبونی من زدم؟

اره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود

دلت هوایی شده بود….کارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم……رها کن این تن منو

الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده……..یارتوتنها نذاری

که مثل من اسیر بشه اواره از خونه بشه

منم یه قول بهت میدم……..یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم……عشقتو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرین بکنی

بگو که مثل من بشه

زجر جدایی بکشه


 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت21:22توسط عاطفه | |

ادبیات عشق :

ادبیات عشق :

ادبیات عشق :

جذاب ترین کلمه : آشنائی

متین ترین کلمه : دوستی

آرام بخش ترین کلمه : محیت

پاک ترین کلمه : وجدان

تلخ ترین کلمه : تنهائی

زشت ترین کلمه : خیانت

سخت ترین کلمه جدائی

و زیباترین کلمه : تو . . .


 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت20:42توسط عاطفه | |